علم معاني در شعر حافظ
اسناد خبري
الف › اغراض ادبي و زيباشناختي خبر :
1. خبر جهت بيان شادي و انبساط خاطر :
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
* هر شنمي درين ره صد موج آتشين است
دردا كه اين معمي شرح بيان ندارد
* مسلمانان مرا وقتي دلي بود
كه با وي گفتمي هر مشكلي بود
3. خبر جهت استرحام و برانگيختن رحم و شفقت :
چرا همي شكني جان من ز سنگدلي
دل ضعيف كه باشد به نازكي چو زجاج
تا بنگري صفاي مي و لعل فام را
*ساقي بيار باده و با محتسب مگو
انكار ما مكن كه چنين جام جم نداشت
5. توبيخ و ملامت و تنبيه :
*بيار باده كه رنگين كنيم جامه زرق
كه مست جام غروريم و نام هوشياريست
*به هست و نيست مرنجان ضمير و خوش مي باش
که نيستيست سرانجام هر كمال كه هست
1. خبر ابتدايي :
* زعشق ناتمام ما جمال يار مستغني است
به آب و رنگ وخال و خط چه حاجتست روي زيبارا
* باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
شمشاد خانه پرور ما از كه كمتر است
2. خبر طلبي :
* حديث آرزومندي كه درين نامه ثبت افتاد
همانا بي غلط باشد كه حافظ داد تلقينم
* خواهم از زلف بتان نامه گشايي كردن
فكر دور است همانا كه خطا مي بينم
* به خاك پاي تو سوگند و نور ديده حافظ
كه بي رخ تو فروغ از چراغ ديده نديدم
* به گيسوي تو خوردم دوش سوگند
كه من از پاي تو سر بر نگيرم
احوال مسند اليه
الف › ذكر يا حذف مسند اليه :
1. ذكر مسند اليه :
*تا دل هرزه گرد من رفت به چين زلف او
زان سفر دراز خود عزم سفر نمي كند
*آن سيه چرده كه شيريني عالم با اوست
چشم مي گون لب خندان دل خرم بااوست
2.1. مسند اليه ظرف زمان است و به قرينه معنوي حذف شده است :
* صبح است ساقيا قدحي پرشراب كن
دور فلك درنگ ندارد شتاب كن
* صبح است و ژاله ميچكد از ابر بهمني
ساقيا زجاي خيزو بده جام يكمني
آن شب قدري كه گويند اهل خلوت امشب است
يارب اين تاثير دولت در كدامين كوكب است
*المنته لله كه در ميكده بازست
زآنرو كه مرا بر در او رو به نياز است
بسوختيم درين آرزوي خام و نشد
* صحن بستان ذوق بخش و صحبت ياران خوشست
وقت گل خوش باد كزوي وقت ميخاران خوشست
* محمود را دمي كه به آخر رسيد عمر
ميداد جان به زاري وميگفت اياز من
آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند
آيا بود كه گوشه چشم به ماكنند
2.5. مسنداليه به صورت ضمير است :
* منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن
* تويي آن گوهر يكدانه كه در عالم قدس
ذكر خير تو بود حاصل تسبيح ملك
1. معرفه آوردن مسند اليه :
*ما به يغمان مست دل از دست داده ايم
همراز عشق و هم نفس جام باده ايم
تو همچو صبحي و من شمع خلوت سحرم
تبسمي كن و جان بين كه چون همي سپرم
زين آتش نهفته كه در سينه من است
خورشيد شعله است كه در آسمان گرفت
ج › تقديم يا تاخير مسند اليه :
* مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد
كه ز انفاس خوشش بوي كسي مي آيد
* به جز خيال دهان تو نيست در دل تنگ
كه كس مباد چون من درپي خيال محال( در تصريح بر نفي عموم )
بر همانيم كه بوديم و همان خواهد بود
* صوفي نهاد داد و سر حقه باز كرد
بنياد مكــــر با فلــك حقه باز كرد
1. تعقيد مسند اليه بوسيله وصف آوردن براي آن :
* سرشك من كه زطوفان نوح دست ببرد
زلوح سينه نيارست نقش مهرتو شست
* زاهد خلوت نشين دوش به ميخانه شد
از سرپيمان گذشت ، با سرپيمانه شد
همه كس طالب يارند ، چه هوشياروچه مست
همه جا خانه عشقست چه مسجد چه كنشت
آتش رخسار گل ، خرمن بلبل بسوخت
چهره خندان شمع، آفت پروانه شد
دوش مي آمد و رخساره برافروخته بود
تا كجا باز دل غمزه اي سوخته بود
اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل مارا
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را
احوال مسند
الف › حذف يا ذكر مسند:
* زاهد برو كه طالع اگر طالع من است
جامم به دست باشد و زلف نگارهم
ما عيب كس به مستي و رندي نمي كنيم
لعل بتان خوشست و مي خشگوارهم
ب › تقديم يا تاخيرمسند:
*عافيت مي طلبد خاطرم ار بگذارد
غمزه ي شوخش و آن طره ي طرار دگر
* راز سربسته ما بين كه به دستان گفتند
هرزمان با دف و ني بر سر بازار دگر
ج › مقيد آوردن مسند:
*من سرگشته هم از اهل سلامت بودم
دام را هم شكن طره ي هندوي تو بود
* دل كه از ناوك مژگان تو در خون ميگشت
باز مشتاق كمانخانه ي ابروي تو بود
* ساقي ار باده از اين دست به جام اندازد
عارفان را همه در شرب مدام اندازد
طاير دولت اگر باز گذاري بكند
يار بازآيد و با وصل برقراري بكند
انشاء
الف › امر:
1. دعا :
* يارب تو آن جوان دلاور نگاه دار
كز تير آه گوشه نشينان حذر نكر د
* دوش مي گفت كه فردا بدهم كام دلت
سببي ساز خدايا كه پشيمان نشود
* اي كاش كه بخت سازكاري مي كرد
با جور زمانه يار ياري مي كرد
* هرچند كه هجران ثمر وصل بر آورد
دهقان جهان كاش كه اين تخم نكشتي
3. استرحام :
* فقير و خسته به درگاهت آمدم رحمي
كه جز ولاي تو نيست هيچ دست آويز
* فاتحه اي چو آمدي بر سرخسته اي بخوان
لب بگشا كه مي دهد لعل لبت به مرده جان
4. تهديد:
* زينهار از آب آن عارض كه شيران را از آن
تشنه لب كردي و گردان را در آب انداختي
* گفتم اي شام غريبان طره شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر كن چون بنالد اين غريب
* اي كه در كوچه ي معشوقه ما مي گذري
برحذر باش كه سر مي شكند ديوارش
* ز دلگرمي حافظ برحذر باش
كه دارد سينه اي چون ديگ جوشان
5. ارشاد و راهنمايي:
* باغبان گر پنج روزي صحبت گل بايدش
برجفاي خار هجران صبر بلبل بايدش
اي دل اندر بند زلفش از پريشاني منال
مرغ زيرك چون به دام افتد تحمل بايدش
6. بيان عجز شنونده :
رواق منظر چشم من آشيانه توست
كرم نما و فرود آ كه خانه خانه توست
7. تخيير:
* بيا كه رونق اين كارخانه كم نشود
به زهد همچو تويي يا به فسق همچو مني
زتندباد حوادث نمي توان ديدن
درين چمن كه گلي بوده است يا سمني
8. استهزا و ريشخند:
برو از خانه گردون به در و نان مطلب
كاين سيه كاسه در آخر بكشد مهمان را
9. تعجب :
* سوز دل بين كه زبس آتش اشكم دل شمع
دوش بر من چو سر مهر چو پروانه بسوخت
* درون پرده گل غنچه بين كه مي سازد
ز بهر ديده خصم تو لعل پيكاني
* بيا و از غبن اين سالوسيان بين
صراحي خون دل و بربط فروشان
ب › نهي:
1. آرزو :
* ستاره شب هجران نمي فشاند نور
به بام قصر برآ و چراغ مه بركن
مرو چو بخت من اي چشم مست يار بخواب
که در پي است ز هر سويت آه بيداري
2. استرحام و جلب رحم و شفقت مخاطب :
* راهم مزن ز وصف زلال خضر كه من
از جام شاه جرعه كش حوض كوثرم
به مردمي كه دل دردمند حافظ را
مزن به ناوك دل دوز مردم افكن چشم
* روا مدار خدايا كه در حريم وصال
رقيب محرم و حرمان نصيب من باشد
* دولت فقر خدايا به من ارزاني دار
كاين كرامت سبب حشمت و تمكين من است
4. توبيخ و سرزنش مخاطب :
* عيب رندان مكن اي زاهد پاكيزه سرشت
كه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
* نااميدم مكن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه داني كه كه خوب است و كه زشت
5. تهديد و تحذير مخاطب :
* مژه سياهت ار كرد به خون ما اشارت
ز فريب او بيانديش و غلط مكن نگارا
* بر جهان تكيه مكن ور قدحي مي داري
شادي زهره جبينان خور و نازك بدنان
6. ارشاد و راهنمايي :
* دلش به ناله ميازار و ختم كن حافظ
كه رستگاري جاويد در كم آزاريست
* زنهار تا تواني اهل نظر ميازار
دنيا وفا ندارد اي نور هر دو ديده
ج › استفهام:
1. انكار:
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار اي دوست
قرار چيست صبوري كدام و خواب كجا؟
* چه قيامت است جانا كه به عاشقان نمودي
دل و جان فداي رويت بنما عذار مارا
* چه لطف بود كه ناگاه رشحه قلمت
حقوق خدمت ما عرضه كرد بر كرمت
كجاست ساقي مه روي كه از سر مهر
چو چشم مست خودش ساغر گران گيرد
* گفتما از دل ديوانه حافظ بي تو
زير لب خنده زنان گفت كه ديوانه كيست
* چو نقطه گفتمش اندر ميان دايره آي
به خنده گفت كه حافظ اين چه پرگاريست
مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود
چند گويي كه چنين رفت و چنان خواهد شد
* يارب اين كعبه مقصود تماشاگه كيست
كه مغيلان طريقش گل و نسرين من است
* سرپيوند تو تنها نه دل حافظ را
كيست آن كش سرپيوند تو در خاطر نيست
رنج ما را كه توان برد به يك گوشه چشم
شرط انصاف نباشد كه مداوا نكني
* چگونه شاد شود اندرون غمگينم
به اختيار كه از اختيار بيرون است
* چگونه سر ز خجالت بر آورم بر دوست
كه خدمتي به سزا بر نيامد از دستم
* ندانم نوحه قمري به طرف جويباران چيست
مگر او نيز همچون من غمي دارد شبانروزي
* در خم زلف تو آن خال سيه داني چيست
نقطه دوده كه در حلقه جيم افتادست
زلف مشكين تو در گلشن فردوست عذار
چيست طاووس كه در باغ نعيم افتادست
نه هفت هزار ساله شادي جهان
كه محنت هفت روزه غم مي ارزد
1. اغراء:
توانگرا دل درويش خود به دست آور
كه كان گوهر و گنج درم نخواهد ماند
اي دل شباب رفت و نچيدي گلي زعيش
پيرانه سر نكن هنري ننگ و نام را
3. تذكر و يادآوري :
* هشيار شو كه مرغ چمن مست گشت هان
بيدارشو كه خواب عدم در پي است هي
* در مكتب حقايق پيش اديب عشق
هان اي پسر بكوش كه روزي پدر شوي
دوشم نويد داد عنايت كه حافظا
بازآ كه من به عفو گناهت ضمان شدم
آن سرزنش كه كرد تورا دوست حافظا
پيش از گليم خويش مگر پا كشيده اي
* اي فروغ ماه حسن از روي رخشان شما
آب روي خوبي از چاه زنخدان شما
* اي كه بر ماه از خط مشكين نقاب انداختي
لطف كردي سايه اي بر آفتاب انداختي
زبانت دركش اي حافظ زماني
حديث بي زبانان بشنو از ني
* نقدها را بود آيا كه عياري گيرند
تا همه صومعه داران پي كاري گيرند
* ميكند حافظ دعايي بشنو آميني بگو
روزي ما باد لعل شكر افشان شما
* عمرتان باد و مراد اي ساقيان بزم جم
گرچه جام ما پرنشد پر مي به دوران شما
* فرخنده باد طلعت خوبت كه در ازل
ببريدند بر قد سروت قباي ناز
* گرچه از كوي وفا گشت به صد مرحله دور
دور باد آفت دور فلك ز جان و تنش
قصر يا حصر
الف › قصر موصوف بر صفت:
خوش آمد گل و زآن خوشتر نباشد
كه در دستت بجز ساغر نباشد
ب › قصر صفت بر موصوف :
عرضه كردم دو جهان بر دل كار افتاده
بجز از عشق تو باقي همه فاني دانست
قصر و حصر با در نظر گرفتن مخاطب :
1. قصر افراد :
مي شد آن كس كه جز او جان سخن كس نشناخت
من همي ديدم و از كالبدم جان مي رفت
آن كه جز كعبه مقامش نبد از ياد لبت
بر در ميكده ديدم كه مقيم افتادست
اعتمادي نيست بر كار جهان
بلكه بر گردون گردان نيز هم
عاشق از قاضي نترسد مي بيار
بلكه از يرغوي ديوان نيز هم
فصل و وصل
الف › مواضع وصل :
* تو و تسبيح و مصلي و ره زهد و ورع
من و ميخانه و سالوس و ره دير و كنشت
* سالها دل طلب جام جم از ما مي كرد
وآنچه خود داشت ز بيگانه تمني مي كرد
* بيدلي در همه احوال خدا با او بود
او نمي ديدش و از دور خدايا مي كرد
مي وزد از چمن نسيم بهشت
هان بنوشيد دم به دم مي ناب
ايجاز ، اطناب ، مساوات
الف › مساوات :
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پريشان و دست كوته ماست
1. ايجاز حذف:
گفتگوهاست در اين راه كه جان بگدازد
هر كسي عربده اي اين كه مبين ، آن كه مپرس
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
ز هرچه رنگ تعلق پذيرد آزادست
1. ايضاح بعد از ابهام:
از چارچيز مگذر گر عاقلي و زيرك
امن و شراب بي غش معشوق و جاي خالي
* تو و تسبيح و مصلي و ره زهد و ورع
من و ميخانه و سالوس و ره دير و كنشت
* بيا بيا كه زماني ز مي خراب شويم
مگر رسيم به گنجي در اين خراب آباد
* بيا بيا كه تو حور بهشت را رضوان
در اين جهان ز براي دل رهي آورد
* نصيحت گوش كن جانا كه از جان دوست تر دارند
جوانان سعادتمند پند پير دانا را
* از ننگ چه گويي كه مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسي كه مرا ننگ ز نام است
از روانبخشي عيسي نزنم دم هرگز
زان كه روح فزايي چو لبت ماهر نيست
