X
تبلیغات
هستی شناخت - شعری جالب از اسدی طوسی

هستی شناخت

شعری جالب از اسدی طوسی

گويند روزي سلطان محمود غزنوي براي گردش به باغي كه خارج از شهر داشت رفت . در آنجا گفت : از شعرا چه كسي همراه ماست ؟ عده اي را نام بردند . آنان را احضار كرده گفت : مي خواهم از پله هاي عمارت كه در وسط باغ است بالا روم و ميل دارم شاعري براي من شعري بسرايد به نحوي كه وقتي در پله اول پاي مي گذارم مصرعي بگويد كه هجو و زننده باشد و مستوجب قتل و چون در پله دوم پاي نهادم مصرع ديگري بگويد كه مصرع اول را به مدح تبديل كند و اگر در اين كار عاجز بماند حكم به قتل وي خواهم داد.

هيچ يك از شعرا جرات اين كار را نكردند مگر اسدي طوسي كه قدم پيش نهاد و قبول كرد .

تا بالاي عمارت هجده پله بود .

 

خواهم اندر تو كنم اي بت پاكيزه خصال          نظر از منظر خوي شب و روز و مه و سال

خفته باشي تو و من مي زده باشم همه شب    بوسه ها بر كف پاي تو وليكن به خيال

عاشقانت همه كردند چرا من نكنم                 بر سركوچه تماشاي قد و قامت و خال

مادرت كان كرم بود بداد از پس و پيش          به فقيران لب نان و به گدايان زر و مال

رفت تا انته القصه كه نتوان بكشيد               تير مژگان كه زدي بر دل ريشم في الحال

وه كه بر پشت تو افتادن و جنبش چه خوشست          كاكل مشك فشان از اثر باد شمال

از تو درآرم و با دامن خود پاك كنم               چكمه از پاي تو اي سرو خرامان اقبال

ياد داري كه تو را تا به سحر مي كردم           صد دعا از دل مجروح پريشان احوال

طوسي خسته اگر بر تو نهد منع مكن           نام معشوقي و عاشق كشي و حسن و جمال

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط هستی  |